حالم خیلی بده خیلی بد.....
از تموم آدمای دنیا متنفرم.....کاش میشد قلبم رو از جاش در بیارم و بندازم دور.... از اینکه انقدر خوار و حقیرم متنفرم ...حالم بهم می خوره...... از آبان پارسال تا حالا........
من این وسط فقط یه آویزون بودم و بس.....
اینهمه دلم برات تنگ شد و دل تو انگار نه انگار جای دیگه ای بند شده بود.....
اینهمه تلاش میکردم ببینمت و تو با کسی دیگه بیرون می رفتی....
اصلا برات ذره ای مهم نیست که در ادامه من باشم یا نه....
چه روزایی رو با یادت با خاطراتت گذروندم و تو .....
"اگه دوستش نداشتم"...
خدایا حالم خیلی بده ...... خیلی ....
حالم بهم میخوره از این همه بغض ....
هیچ کدومش رو نمیفهمی... حتی ذره ایش رو درک نمیکنی....
دلم میخواد برم یه جا جیغ بزنم....
حالم بهم میخوره از خاطراتم....
مثل یه دستمال کهنه دور انداخته شدم.... ذره ذره ....
خیلی ماهرانه کنار گذاشته شدم...
سال 93 ولنتاین ازت کادوهایی گرفتم که هنوزم دارمشون....
باید می فهمیدم پارسال روز عشق برای من نباشی....
حقمه..... بخاطر خ.... که کردم حقمه.....
خدا اینطوری جوابم رو داد....
نمیدونم چرا دل واموندم آروم نمی گیره ....
چرا خفه نمیشم....
چرا نمیرم...
چرا دست از سر تو و زندگیت و عشقت بر نمیدارم....
تو مدتهاست دیگه مال من نیستی....
دارم خفه میشم....
تو نباید این روزای شیرین زندگیت خراب شه....
با بودن من...
با غرهای من...
با یادآوری احساست به من....
گرچه اینا همش خیال باطله....
چون دیگه منی وجود نداره....
من یه مترسک بودم...
یه مترسک هستم...
عشق کجا بود...
همش یه فیلم ساده بود برات....
برچسب:
نویسنده: دانیال رادمنش